پدر پس از جدایی مادر ، به سختی می تونست برای من و دو برادر کوچیکترم که بعدها هر دو در سنین هفده و نوزده سالگی پر پر شدند ، غذا بپزه و یا امورات خونه رو اداره کنه . به این خاطر بسیار ناراحت و غمگین بود . پدر از برادرم ناصر که ساکن تبریز بود خواست تا همسرش سونیا را به ارومیه بیاره و مدتی در اداره ی خونه ، کمک و همیار او ( پدرم ) باشه .
ناصر برادرم از همون وقتی که پا به سن دوازده سالگی گذاشتم و کمی بزرگ شدم برام نه یک برادر که دوست و شخصیتی فوق العاده بود . ناصر تاثیر فراوانی در من گذاشت رد پای نفوذ شخصیتش رو هنوز در وجود و ذهنم حس می کنم . او دوست داشتنی ترین برادر برای خانواده ی پر تعداد ما بود . همون موقعی که دوازده سالم بود ناصر بیست و چهار ساله بود و و پسری سه ساله داشت .
ناصر براستی استعدادی شگفت بود . شیفته ی شرط بندی های جنون آمیز و ریسک های خطرناک . معمولا برنده و نه بازنده می شد . ذهن بسیار پیچیده ای در قمار داشت . ذاتا یک قمار باز حرفه ای بود . به خصوص در پکر و بازی شطرنج نظیر نداشت . استعداد غریبی در موتور سواری و رانندگی داشت . سرعت برای او لذتی تام بود . عاشق بیلیارد و شنا نیز بود ، شناگری ماهر و جسور . شنا کردن در شرایط طوفانی و امواج متلاطم آب باعث شده بود همه تحسینش کنند .
در حقیقت او یک مجموعه متناقض بود . اخلاق منحصر به فرد ، ویژگی های خاص شخصیتی به همراه شوخ طبعی ، شهامت بی نظیر و ذهن خلاقش موجبی بود تا در میون خانواده دوست داشتنی ترین فرد محسوب بشه . بی هیچ رقیبی و شکی .
به اعتراف همه ی کسانی که او را می شناختند ناصر یک پدیده ی فوق العاده بود . اخلاق خوب و شخصیت بسیار جذابی داشت . و خیلی اهل شوخی های جدی بود که گاه طاقت آدمها رو داغ می کرد و به جوش میاورد . شهامت و بی باکی ستودنی او همیشه انگیزه ی رفتارهای پر خطرش بود .
در اولین برخورد همه مجذوبش می شدند . رک و بی پرده احساسات و افکار خودش را ابراز می داشت . در ورزش کشتی نظیر نداشت . در بسیاری از مسابقات در تبریز ، کشتی گیران به نام مازنداران و سایر استان های ایران را که برای خود غولی بودند در برابر چشمان حیرت زده ی مردم با اعتماد به نفس عجیبی که داشت و با خونسردی تمام با امتیاز و یا ضربه ی فنی برده بود . به این خاطر خیلی ها بسیار دوسش داشتند . او بسیار مهربان بود و معمولا در شرایط سخت و طاقت فرسا شوخ طبعی او گل می کرد و به همه امید می داد و روحیه .
ای کاش برادرم ناصر در سن 24 سالگی درست در دوازده سالگی من ، پر پر نمی شد و من از او کام می گرفتم . او در نهایت قربانی خانواده ی خود شد . قربانی من و سایرین . یک قربانی مهربان و فداکار که همسر و تنها فرزند پسرش را نیز قربانی خود کرد و آن دو شیفته ی عاشق را به تلخی و با درد و اندوه وصف ناپذیر تنها گذاشت . یادمه سونیا در اون موقع فقط نوزده سال داشت .
ساعت دوازده ظهر
ادامه داره ...

